بنام خداوند بخشنده مهربان
عنوان :بوف زنجیر وهوس دیو
نویسنده ...احمد یاسان
ناشر:بانک قلم
----------------
و توئي در گمان من باران
وتو را مي سپارمت بر نوح
كه توئي در خيال من آواز
تو مرا سوي خويش مي خواني
بنگرم تا كه خويش در گرداب
و تو را ……. مي نگارمت در شعر
كه توئي در گمان من اعجاز
كه توئي واژه ترنم ها
و توئي در نهان من پيدا
كه وجودم تو را مهرست
و تو پنهان ز من اكنون
كه توئي
در شگفتن خويش
كه منم
در تفحص راز
و تو را مي نشانمت برعرش
كه توئي
در خيال من پرواز
تو مرا مي ربائيم
از عمق
كه به خاكم نهفته وجود
و توئي در گمان من باران
و تو بر سبزه هاي انديشه
مثل شبنم نشسته بر گلها
و مرا
تو مي شوي محصور
كه حصارم توئي توئي آخر
مثل آتش زقله مغرور
و تو از وجود من پيدا
كه غرور من تو را در خويش
چه كنم
گر تخيلم اينست………. كه تو را مي برم به بهشت
گرچه دوزخم جائيست
و تو را مي سپارمت برنوح
بنگرم تا كه خويش در گرداب
و تو را مي نشانمت بر عرش
كه مرا مي ربائيم از عمق
خـانه ام
من نه آنم كه تو پنداري نيز
من كه نشناخته ام
خويش هنوز……………
چهره ام مي شكند آئينه… را تا پس نور
صورت خويش
ببيند در محض
واي گر شب شود و من در خويش
مي شوم
انجمن عاقل و ديوانه و مست
مي شوم
آنچه نمي دانم هست
من كه نشناخته ام…
خويش هنوز
خانه ام گاه ستاره
گهي خاك
قبله ام
شبنم و گاهي افلاك
خنده ام
غرق هزاران اندوه
گريه ام
در دل خويش است
آرام
شاديم
مات رخ توده مسخ
درد من
زخم حصار پرواز
ديده ام مينگرد… سفرة كفتار است گور
دفترم
خط خط و
برگش پائيز
كه درختان همه تيرند به صبح .
بال هاي نـور
شميم عاطفه ات
در كوچه باغهاي دفترم
غربت پائيز را به ترديد واميدارد .
وقتي تو ستاره ئي در كلبه هاي تاريكي
صداي نبض نور مي زند
لنگر در وازه هاي شب .
ترنم رنگهاي صورتم… كتبه لحظه هاست
و تو نقطه هاي عطف جمله ها .
و مرا جاري كن به وسعت طراوت آبها .
و مرا پيوند ده
به وسعت پرواز بالها
و به شهامت يورش باران بر قلب درياها .
وقتي تو نهايتي
چرا بر بالهاي نور ننشينيم.. و ژرفاي لحظه را نشكافم
من چهره هاي بكر را ترجيح مي دهم.. وقتي تو نيز نخستيني .
سخنهايم در حجاب سكوت براي تو بيگانه نيست
شرم باد مرا …. اگر دليل شنيدنت را فريادم بدانم .
شكسته هاي مه آلـود
اي آنكه چشمانت ره آورد عاطفه است و مهر .
اي آوايت ترنم سبز .
مرا پيوند ده با تفاهم فامهاي نگاهت
و مرا بخوان با زمزمه هاي نيلگون سپهر
و مرا جاري كن در چشمه هاي سكوت رازها
و بنويس در دفتر هستي جوهر ذاتم را .
اي آنكه چشمانت طراوت بودن است و راز
مرا پيوند ده با تفاهم فامهاي نگاهت .
و من بوي اقاقي را باز
در گيسوانت ميكارم
و قلبم را جاري ميكنم… بر غرور شكسته خاكها
تا شكسته هاي مه آلود قلبم
آغوش باشد
قله هاي قدمهايت را
اي قدمهايت پيك رنگها .
ميعـاد
و باران بودنت
ره آورد بهاران است بر كوير هستيم
و لحظه هايم مسير شدند
و آبشار نگاهت
ره آورد چشمه هاست بر كوهسار نگاهم
و نگاهم شاعر شدند
و شبنم هاي خاطره ات
ره آورد طراوت است بر خارهاي تنهائيم
و خلوتهايم عابد شدند
و كتابهايم را ميگشايم
و ميخوانم
(( اقراباسم ربك الذي خلق ))
سـراب بي غـروب
نه از اون بركت بارون
نه از اون چشمه آب
نه از اون بحر نه از جوي زلال كوهسار
تشنه ام تشنه از آن جرعه آبي ز سراب .
تو كوير بي حصار تو سراب بي غروب
توي آب بي نشان .
لحظة خوب رسيدن به كجا ؟
لحظةبي تو نبودن توي راه
لحظه با تو رسيدن به خدا
غرق موجم تو سراب
با توأم گرچه ترا
مي طلبم
تو كوير بي حصار
تو سراب بي غروب………
وحـي رجعت
و شنيدم
صداي قلب گياهان
آنگاه كه ره آورد پروانه ها
گرده هاي مهر بود .
و نيز صداي نبض خويش
وقتي ره آورد قلبم
وحي رجعت بود .
و ديدم
رويش پرنده ها
بر ديوار سپهر
و رويش انديشه را
بر نردبان وجود .
و آنگاه كه
پائيز را يورشي بر قلم هاست
دستها را پيوندي نياز
كه رخصتي است به نام .
(( الذي علم بالقلم ))
كه پندار را
آوازگر پيك وحي است و عروج را
(( ان الي ربك الرجعي ))
حبـاب
اي هميشه رها
مرا بنگر كه منم هميشه اسير
اي هميشه سكوت
مرا بشنو كه منم هميشه فرياد
مگر من قطرة ئي نيستم در وجود يك دريا ؟
مگر تو دريا نيستي در ذات يك قطره ؟
بيا بيا اي ستار
ببين آسمان وجودم در حبابي در بند
آيا در وراي حباب
چگونه توان با سپهر وجود
با ذات مطلقت پيوند ؟
خـانة من
نگاه كن
آن ستاره خانة منست
نگاه كن
فراتر از آسمانهاست
نگاه كن
كوهسارانش فيروزه است و عقيق
و دره هايش
يشم است و ياقوت
و زمينش بلورين از الماس و زمرد
و درياهايش مواج از مرواريد
و چشمه هايش از جرقه هاي نور
و خورشيدش در بطن
و من
در ميان موجهاي مرواريد
همي
در جستجوي قطره هاي آب ميگردم……..
و من
در هر شكاف صخره فيروزه ياقوت
پياپي در پي
چند قطعه ئي از سنگ
و در
ژرف زمردها و الماس زمينش
در پي مقدار خاك و شاخسار و برگ……
تا ميان كوهساران و كران بحر مرواريد
سازم كلبه اي… از كيميايي گنجهايش……
كلبه ئي از آب و خاك و سنگ و سقفي از
لباس برگ…
و بعد از رنج لذت زاي سحرآميز
در آن پايا زمانه
در اميد لحظه ئي از خواب سكرآميز
تا ببينم باز رويايت
كه ميائي بسوي وعده گاه
آخرين
اي هستي آخر………….
قسـم
به قسم به آنكه خواهي
به قسم به آنكه خواهم
به اصالت نگاهت
كه نگاه عاشقم را به حجاب مي كشاند
به شميم آرزوها
كه اميد ديدنت را ز سراب مي ربايد
به غم مشايعتها
كه به هر كجا تو رفتي
تو به آنجا نرسيده
آمدم به پيشبازت…….
اي تباني وجودم
تو مرا به خاك و افلاك………..
چه شگرف دادي پيوند.
كرانـه ها
و من ترنم نور را شنيدم … در ظلمت سكوتها
و من در غيبت باغها
بوئيدم شميم شكوفه هاي سيب
و من نام غزلها را نقوش عدم كردم و نقوش الست
و كرانه هاي ابديت را غريق بودن خويش
آي آوازهاي طراوت
آي مرزهاي وسعت
خويش را در چشمه هاي پرواز شستشو ميدهم
شايد طراوت كرانه ها
باران لحظه ها يم را
پيوند باشند……
زنـدگي
زندگاني شايد
آنچه باشد كه تو پنداري نيز
و منم
تافتة لذت و رنج
كه زمان را بكشم بر اين دوش .
منكه بر مقصد راهم نُبود و هيچ مكان .
منكه پيوند روانم با خاك
زندگي را نه به خاكم نه به افلاك پناه .
زندگي پيلة عمريست حدود
كه به بامش نتوانيم رسيدن با خويش
زندگي
قطره آبي ماند
كه به تبعيد كشد اقيانوس
شـلاق
روح من گشته اسير
زير اين ضربه شلاق زمان
لحظه ها تك تك يك ضربه سخت
يك درختم يك درخت
زير شلاق مسير تند باد
سد اين باد دهش
يك نهال تازه پاي
بشكنه يا پر وبال شاخه ها
بشكفه يا كه شكوفه گريز
روح من گشته اسير لحظه ها
يا اسير تن خويش
يك درختم
يك درخت
زير شلاق مسير تند باد
َبه چه ناب است شراب
ساقي محفل انديشه
عروج
شربت پاك رهائي
ايثار
اولين نوش سرشتت اي دوست
آخرين جام وجودت اي يار
به چه ناب است شراب
من اگر پنجه شب را بكشم در زنجير
تو اگر پرده شب را بدري در هر صبح
تو اگر مكتب مهرت معراج
من اگر مسلك نورم در اوج
خلق هر چشمه آزاد چه خوب است چه خوب
به چه ناب است شراب
سايه ظلمت وحشت در شهر
دايه ها سم رها در پستان
چشمه ها خون ز ره آورد رفيق
بهر آن رستن ميقات رها
بهترين سكر تو عرش است سرير
به چه ناب است شراب
من اگر پنجه شب را بكشم در زنجير
تو اگر
پرده شب را بدري در هر صبح
خـاك شوره زار
و جاري كن
بر كوير شهرم درياي قدمهايت را
و باران نگاهت را
بر صحراي چشمانم
نگاه كن سكوت سپهر را
آيا ترنم تو كليد قفلهاي بكر نيست ؟
آه………
اين آرزوي محال خاك
اما اگر
خاك ها ابر ميشدند ؟
اگر نور ميشدند ؟
اگر…………
اما نگاه كن
ابر چشمانم را باراني ست شور
آيا خاك من شوره زاري بيش نبود ؟
و كرانه هاي ابديت
كه در انتظار سفينه خسته از مسير
و من
خسته تر از انتظار كرانه ها
ديــو
خنده بر روي لبم بود غريب
من غريبانه ميان مردم
مردمي را كه حساب است فريب
مسندي را كه فسادست حساب
در قفس بود رفيق و هوس ديو فزون
اين چه درد است چه درد
اين چه ننگ است چه ننگ .
شهوت شهرت جلاد چه باك از ننگ است .
خانه ام بود خموش .
خانه ها بس تاريك .
ساقها بس خسته .
همه درها بسته .
دوستان در قفس و ديو گرفتار هوس .
چشمه ها بود سراب .
كلبه ها بود خراب .
خنده بر روي لبم بود غريب .
من غريبانه ميان مردم .
مردمي را كه حساب است فريب .
مسندي را كه فسادست حساب .
توي كوچه هاي بـاغ
مث باروني تو
مث شبنم توي صبح
مث صبحي تو بهار
تو شميمي ز گل ياس سپيد
توي كوچه هاي تنگ
تو شميم گل سرخ
توي كوچه هاي باغ
تو مهي رو صخره هاي كوهسار
توي جنگلهاي بكر
روي جاده هاي خيس
مث باروني تو
روي گلبرگاي باز
توي انديشة ابر
براي خار بيابون
برا تابستون داغ
مث باروني تو
مث شبنم توي صبح
درخـت سيب
آهاي………
سيمهاي خاردار…
ستيزتان
وارث اولين اراده حواست
كه مرا ترغيب مي كنند به چيدن سيب .
حوا حوا……………
اي بر هم زننده نخستين طرح است .
يا طراح راغير آن بود كه تو خواستي
يا همان نيز كه خويش خواست .
و من
تبعيد اين خواستن
يا تبعيد آن ارادة جبر
آهاي…………..
سيمهاي خاردار
يك درخت سيب كافي نبود ؟
تا به كـي
غم تكرار وجود لحظه ها
كوله بارتن خويش
ميون كوير داغ انتظار
ميون ايندو عدم تا بكنم طي ره مات
مث ابرم رو هوا
گهي بارونم و گه قطرة آبي توي بحر
گاهي آبم توي جوي
گهي مردابم و گه بركه آبم توي باغ
هر كجا هستم و……. اما زير خورشيدم باز
سوي آنم مث ابر
خود ابرم تو هوا
تا به كي
اين ره طي اول راه……….
به نخستينم باز
تا به كي
ثبت هزاران ديدار
غم تكرار وجود لحظه ها…………..
بـــاز
ميشوم باز خموش
ميزنم داد
درين شهر و حوش
ميروم سوي نشان تيرها………….
ميروم سوي شباي تارها
ميشوم باز فلق
ميكنم باز غروب
تا كه چون پيك شوم
صبح سپيد نورها.
گرچه خود خواب شوم
گرچه خود باز غروب
لاجرم
باز فلق
توي شباي…… سخت سخت
گرچه خود آب شوم
بهر گلاي تشنه لب
گرچه خود آب شوم
از ره گرماي سپيد نورها………
صبح سحـر
در صبح سحر به حكم صياد
در چنگ گرفته بال و پر را .
در صبح سحر به حكم زنجير
زنجير نهاده هر قدم را .
اي چهره رنگ گرفته از خون
هاتف تو شدي سكوت اين جمع
تا باز
خروش خلق آغاز
تا راه بسوي مردمان باز……
گر نثر تو نثر خويشتن بود
گرعشق تو مهر ديگران بود
اما………
تو نشاط هر چه محزون .
اي چهرة رنگ گرفته از خون .
در صبح سحر……. بحكم
جلاد ……..
مــرگ
ميان گوچه هاي نم گرفته
توده ها
چون مرده هائي بي اميد از روز رستاخيز .
برنگ چهره
فام نيستي بر هر وجود هست
كه غم
دارد گسيلي سخت
بر هر كلبه تاريك و
بر هر زاغة بي نور .
گمانم خاك سرد است بر وجود خاك .
نه پندار روان بر خاك تن مهمان .
نگاه بچه ها مبهوت
به دندان هر سر انگشت
نگاه توده بس فرياد
زمين را ميزند با مشت……..
كه آيا
هست……. چشمي سوي محرمان ؟
صداي جعبة جادو
سخن
از سلطة كاخ است و از تقسيم ثروتها .
گمانم مرگ مي پاشد
صداها
مرگ .
لبخنـــد
مرحم زخم ستيز صخره ها
ديدن لحظة لبخند فتاده بر خاك .
در پي ياري خويش
در پي ياري گلهاي فتاده بر تيغ .
شبنم پاك نهادن
چه قشنگ است قشنگ……
بر لب تشنه گلهاي سپيد .
چه شگفت است شگفت
ديدن خاك پر از خون شقايق در صبح .
چه شكوه است شكوه
رستن توي كوير .
پاي بر تيغ نهادن در شب………. .
خستگي گرچه كند بس بيداد
بر گريز پاي ها .
سلطة راه
نشايد كه ببندد جاويد
رستن ساق گريزان از بند .
بگسلد نهضت عشق
هر چه زنجير اسارت بر پاي .
مــدال ها
وقتي شب خورشيد را به عقيم مي كشد
ستارگانند كه در بطن شب نطفه هاي خورشيد مي شوند .
وقتي صليبها جايگاه نبوت اند
وقتي نفير رگبارها صبح را بيدار مي كنند
آيا………
زخمهاي سينه ات پرارج ترين مدالهاي افتخار نيستند ؟
آي مدالهاي يكرنگ
اي نشان هاي چشمه توحيد………..
فام سرودتان
سرخ .
مثـل رنگ
سفره بزم هزاران كفتار
ساقي فسق و فجور
شيشه هاي پر ز خون خلق ها……..
چلچراغ نور كاخ بي فروغ
مثل رنگ هر نمايش
مثل رنگهاي فريب روي صحنه
نغمه هاي ننگ مستي
خنده هاي مغرب………. از گشتن خورشيد
زوزهاي لذت ظلمت اين شب
…….
كه وعيد هر چه اميد
بفريفت آن ريائي…..
به رياي نفس جلاد .
بزم زنجير زمان است……… قفسهاي زمانه
كه بٌرد
پاي مبارز ز ميادين حماسه
چه كند تجربه هاي بام تاريخ
به زدودن سياهي
به طلوع هستي نور
كه شرنگ ناب گردد
شربت خون اسير بسته پاي
ساقي آنكه تباهي
سند بودن خويش است .
مرا پيوند با گلهاست
منو چشمان بيدارم
نه تنهايم
نه باكس آشناي خٌلف .
منو چشمان خواب آلود
صليب لحظه هاي سخت .
اگر خوابم به كابوسم………….. كشد بيداري هر صبح .
منو مهتاب ميدانيم
سحرها ميشود خاموش
گلاي سرخ آزادي .
نه در خوابم اميد صبح اميد است
نه در بيداريم آن نيز .
منو چشمان خواب آلود
اميد خواب بي كابوس
كه بينم شامِ تاريكي .
كه بينم صبح در پيكار .
منو چشمان بيدارم
بياد شعله هاي مهر
كه ميسوزد ميان هر حصار خصم .
دلم يا در شب خويش است و يا
خورشيد ها محصور .
منو چشمان بيدارم
منو چشمان خواب آلود
بياد آشناي خويش…………
مرا پيوند با گلهاست .
چشــمه ها
از ره چشمه نوش آب ها
بحر انديشه پر آب .
چه فزون است چه فزون
بعد اين بحر خروش .
چشمه ها هفت بر اين اقيانوس
چشمه مستي عشق
چشمه تلخ عذاب
چشمه پاك رهائي پر جوش
چشمه شور سراب
چشمه بهت سكوت
چشمه مرگ چه شيرين شيرين .
تشنه ام
تشنه ز درياي وجود .
ساقيم پير فلك .
ميزنم
لحظه به لحظه جام جام .
ميزنم جرعه ز پيمانه اين بحر خروش
جرعه عشق و سراب
جرعه از بهت و عذاب
ساغري از ره آزاديها
ساغر از بـرَ سكوت
جرعه از آب گواراي اجل
كه دهه پاسخ هر جرعه
جواب .
.
.
.
………….
………
رهـــايي
اول تو نهادي به رهي گام
تا منزل مقصود نمائي بره مرد
اي آنكه شدي پاك ز تن
بهر رفيقان ديارت .
خون تو نمودش برهي چشمه ايثار
تا بازرساني همه را سوي پناهي .
يادش نرود آنكه نهادش بره تو
صدگام دگرتابرسدبرقدم تو
اي آنكه شدي پاك ز تن
بهر رفيقان ديارت .
در ظلمت شبهاي فغان اوج درخشيد
آن تندر توتا بنمايد …………
بر خواب گرانمايه كه بيدار كسي هست .
يادش نرود آنكه براهت
در گام گذر بود و بدانست
پاهاي تو اول به سر سخره نهادش…….. قدمي باز .
اي آنكه بر آن قله آزاد……
بردي و نشاندي چو درفشي…… كه رهائي سخنش بود
رهائي .
كويـــر
به زمستانم باز
كه درين سردي اوج
تندري گشت خموش
كه در انديشه مات………. مي نگارد دژخيم
غنچه ئي پرپر باز .
ديدم آخر به كوير
آنكه روئيد چو تاك
سايه ها مرحم داغ
ريشه ها تا دل خاك
آنكه ميرفت ز خويش……………… مي نگارد آواز
گل سرخ دگري بايد كاشت .
به زمستاني سرد
ميبرد از تن خاك
آنكه در برزخ راه
مي نگارد در اوج…….. منزلي بهر هزاران مبهوت
مي شود آفت رنگ
مي زند تندر سخت
توي تاريكي راه .
به مزينانم باز
ميشود گرچه خموش………… اين فلك در غم شور……
كه كويرش ايثار
ميكند چشمه خويش
به هزاران دريا .
چشمه ئي از دل سنگ
ميكند بر تو خروش .
به زمستانم ليك
كه درين سردي ژرف
تنديري گشت خموش .
غنچه ئي پرپر باز……………. مي نگارد دژخيم…….
به مزينانم باز
به كويري كه نمودش ايثار……..
غنچه ئي بهر هزاران گلزار .
وطـــن
ميكند ناله قدمهاي خموش
چهره ها بس رنجور
همه تنها تنها
همه تنها و منم خسته و غمها بر پشت .
بوف زنجير به ديو ار ستيز ساقها…….
مردمان در غم خويش و غم آغوش نبودن غم كيش .
غم پوچي و تهي از معنا….
همه بي خانه و بي خون و خدا
همه نفرين شدة جبر خدايان فجور .
نه رهي باز درين بيشه شهر……………
نه دمي پيك به اميد سراب…………..
به همين بس كه سراب است سراب.
چشمه ئي را نگرم گاه درين…… بيشه شهر
خسته از مردم هيج.
در نگاهش به اسارت اندوه
شانه اش تكيه گه پيچك دستهاي نياز
مكتبش….. مكتب توحيد و وحيد….
خانه اش سنگر معراج رفيق…….
كه وطن هست هر آنجا كه زمين است و سپهر
كوله بارش همه اميد كه در كام كشد ظلم كوير .
وه چه سخت است چه سخت
قطره باران هراسان توي درياي خروش
پاكي قطرة باران تو پليدي هزاران مرداب .
همه تنها تنها
نقش بهت است به تكرار وجود .
مردمان در غم خويش و غم آغوش نبودن غم كيش .
وه چه ننگ است چه ننگ غم پوچي و تهي از معنا .
ظاهر مرد ميان است به تلبيس و فريب .
توده ها مسخ سرير
چشمه ئي را نگرم گاه درين بيشه شهر
تك تك نور
ستيز است با شب .
كه به آغوش كشد عرش اميد
كه به اميد كشد مردم و منسوخ كند مسخ سرير
گرچه ديوار بلند
گرچه زنجير سياه
گرچه در بيشه شهر است هزاران كفتار .
به صليب است شهادت
به صليب .
چشمه ئي را نگرم گاه درين بيشه شهر
خسته از خستگي سنگ جمود
خسته از خستگي مردم هيچ
بوف زنجير به ديوار ستيز ساقها .
باران لحظه ها
من غرور شكسته بارانم …….بر قله هاي اقيانوس
وقتي در برابر توأم .
من در اسارت بهتم در برابر ايثار عاطفه ات
كه نثرت بلوغ آزاديهاست
كه اشكهايت بلوغ عاطفه اند .
پلكهايت نبض زندگيست
و باران لحظه هايم
در كوچه باغهاي نگاهت
غريق سكر غنچه هاي مسير .
فتح قله هاي رستن
گر جرقه هاي خورشيد
به حصار تير شب بود
به حصار تير دژخيم…………..
رنگ پاك خون نشسته .
قطره هاي خون ايثار
به ثمر رساني اي دوست .
من………
درين ره ستيزت به ستيز ديو بدخواه
تو به من سپرده ئي راه .
اي رفيق هستي من
داوري به حق و باطل .
مثل نور ظلمت تار
بيشه هاي شير و كفتار
تو به من نشانه دادي .
اي پلنگ شب گذرگاه .
ملك مه كه بيشه تو ست
سفر هميشه توست
فتح قله هاي رستن .
ظلمت شب و شكستي
آسمان صبح اميد .
عاشق هميشه آزاد
مهر تو به دل نشسته
اي ستارگان بيدار
اي جرقه هاي خورشيد .
افلاكيـم
خانة من تارم افلاك بود
آه اكنون…………
خانة من خاك شد .
منكه تبارم
به سرير سپهر
همدم من طينت فخار شد
سكر شرابي به رگ تاك شد .
آه اكنون……………
خاكي و افلاكيم
منكه تبارم به سرير سپهر .
حرمت مختاريم
گر چه به ذاتم زدند
باز ندانم چرا
حكم هبوطم زدند
واي كنون……………
حرمت بسيار هست .
من كه حكيمم به عزم
آه چرا……….. خواهش من شد حريم .
منكه كنون خاكي و افلاكيم
باز فلك خانه خاكم شود ؟
واي كنون…………
خانه من خاك شد
سكر شرابي به رگ تاك شد
همدم من طينت فخار شد .
آه كنون………….
خاطر من
تارم افلاك شد .
من كه
درين خاكم و…………..
افلاكيم .
صدفهاي جواب
چه كنم تبه بديده تابي
كه دمي اميد ما بود و نشد به قدر مطلق
چو كنون سخت هراسان .
و كنون در كفن ياس
سكوتش بزند طعنه به خاموشي ماتم كه چه منحوس به اقبال تو چغديست چو ضحاك .
چه كنم ز پاي خفته…………
كه كشان كشان به كوئي…. تن و جان ز بهر سوئي
نم شبنمي به جوئي .
ز هراس شور رفتن
بشكست آن سبوئي
ترك سبو دلم چاك………… نه ز بهر مي َبر تاك .
چه كنم كه شرم دارم …… كه هماي بخت پرپر
به خرابه هاي اين خاك………… نه به آسمان افلاك .
بشنيده ام صدائي كه زند داد…… مرا….
باز بيائي ره افلاك…………
منم سلسله نيكي در اوج
توئي گرچه گرفتار در آن سلطه بيداد .
منم رنج ترا بار كشم بي كم و
كي…………
بي تو توانم به فراسوي سپهرم بدهم موج گران را ز غم هجر تو
آسوده و آرام .
تو اي خسته تر از خستگي پاي سئوالت
من اگر بسته صدفهاي جوابم بگشايم
صدف قفل
به رأي كه قَـَدرگشت به قدري ..كه دًري بكشدسوي قفسها .
منم آن آخر آخر
كه عيانم بكند…… محو ستم هاي سترگي
كه ترا برده به اجبار هبوطي بدل خاك .
منم آن منجي پايان كه كنون گم شدم از
ديده ابليس و خدايش
كه دهدشير و شكرگاه به شلاق
كه شيريني آن گرچه ز ما بود به آفاق .
تو خود گرچه بخواني و نخواني شكني باب
به اميد الستي كه غريق است تب عشق گل از شبنم تب ريز .
تو خود پاك شوي ز هر چه نا پاك .
و آخر شوي آن تاك .
يقين دار توئي ساقي افلاك .
منم آنكه… اهورا .
خنــده ها
گر حصار پرده شب
سقف خانه هايمان بود
توبه خون سرخ رگهات
نقش خورشيد و كشيدي .
تو كه
پيك هر سپيدي .
شادي دلم تباهه .
رنگ خنده هام سياهه .
كه سئوال هر معما………..
در سكوت روي لب بود .
تو خروش پاك آواز
به نهاد ره نهادي
تو روان هر جهادي .
سقف خانه ها سياهه
رنگ ختده ها سياهه
شاديا همش سرابه
ره تو
ره رهائي.
پاي خسته ام تو راهه
كه توئي هميشه با من.
رنگ خورشيد و نويدي
نقش خورشيد و كشيدي
توبه خون سرخ رگهات …………
ميون پنجره هاي نيمه باز
نيمه شبهاي خموش
در سكوت جاده هاي خيس شهر
در سكوت كوچه ها
زير نم نم هاي بارون بهار………
توي موج هر نسيم
بوي عطر گل ياس…………
نغمه تك تك پاهام توي راه……
در خيالم يه نگاه
در وجودم شده يك چشمه ُسكر
آسمون پر از ستاره ………با هلال مه نو………
زير پام
عكس شفقهاي چراغ…………
ميون پنجره هاي نيمه باز
روي شانه هاي ديواره…
سرشاخه ياس
نور كم رنگ بنفش يك چراغ
پشت يك پرده تور…………
توي خونه همه خواب
تو نگاهم فلق نور بنفش
همه خوابند همه خواب………………
توي انديشه سراب يك نگاه
من گذر مي كنم از پنجره ها
در وجودم شده يك چشمه سٌكر
در خيالم همه اوست …………
پيش پايم همه هيچ.
نيمه شبهاي خموش
در سكوت جاده هاي خيس شهر …………..
در سكوت كوچه ها …………………
نه هراس تن بريدن
در هواي جبر دژخيم
به هراس………….
قلب كودك……
كه پدر به صبح خونش
به زمين پاك ريزد .
در هواي جبر جلاد
به هراس قلب مادر…………..
كه به صبح خون فرزند
به حصار تير پاشد .
به هراس قلب ياور…………….
كه به صبح خون عاشق…
بشود شراب دژخيم .
در سكوت آخرين شب
در اميد اولين روز
نه هراس خويشتن بود
نه هراس كين دشمن ……
لحظه هاي نثر تن بود .
لحظه هاي نثر جان بود .
كه ؟
به خون نويسد آزاد
كه منم هميشه جاويد
نه اسارتي نه تسليم
كه نبوده لحظه ئي بيم
ز هزار تير دژخيم.
كه منم هميشه آزاد…………………
كه رقيق باشه بيدار ….
بشكنه حصار ديوار .
بدل دلاوران راه
نه هراس صبح ظلمت
نه هراس تن بريدن ……
كه قيام جان گرفته .
بدل دلاوران راه
غم آن شريك پرواز .
در سكوت دخمة بند
در فشار ظلمت ُحكم
در هواي ماتم عصر
در صبوري پاي زنجير .
عهد منفـور
اي مسند تباهي
باشد بگيرد آخر كام تو
رنگ پائيز
خرچنگ عمرت آويز
باشد بدار داور…………
اي جبر عصر حاضر
فردا سپاه خورشيد قلب گذشته از بيم
بر تاريكي بتابد.
اي بدكنش نماند
تخت تو تخت جمشيد.
گر خون بارد ز دستت
اين ننگ كار پستت
دارد شهود ناظر . اي جبر عصر حاضر…………
اي كردي رنگين از خون
جام شراب شبهات
اي آنكه از تو محزون
هر قلب آشيانه……
با جبر اين زمانه
بستي تو عهد منفور
اي مسند تباهي
باشد بگيرد آخر
كام تو رنگ پائيز
خرچنگ عمرت آويز
باشد بدار داور……………
ياسان
وتو را مي سپارمت بر نوح
كه توئي در خيال من آواز
تو مرا سوي خويش مي خواني
بنگرم تا كه خويش در گرداب
و تو را ……. مي نگارمت در شعر
كه توئي در گمان من اعجاز
كه توئي واژه ترنم ها
و توئي در نهان من پيدا
كه وجودم تو را مهرست
و تو پنهان ز من اكنون
كه توئي
در شگفتن خويش
كه منم
در تفحص راز
و تو را مي نشانمت برعرش
كه توئي
در خيال من پرواز
تو مرا مي ربائيم
از عمق
كه به خاكم نهفته وجود
و توئي در گمان من باران
و تو بر سبزه هاي انديشه
مثل شبنم نشسته بر گلها
و مرا
تو مي شوي محصور
كه حصارم توئي توئي آخر
مثل آتش زقله مغرور
و تو از وجود من پيدا
كه غرور من تو را در خويش
چه كنم
گر تخيلم اينست………. كه تو را مي برم به بهشت
گرچه دوزخم جائيست
و تو را مي سپارمت برنوح
بنگرم تا كه خويش در گرداب
و تو را مي نشانمت بر عرش
كه مرا مي ربائيم از عمق
خـانه ام
من نه آنم كه تو پنداري نيز
من كه نشناخته ام
خويش هنوز……………
چهره ام مي شكند آئينه… را تا پس نور
صورت خويش
ببيند در محض
واي گر شب شود و من در خويش
مي شوم
انجمن عاقل و ديوانه و مست
مي شوم
آنچه نمي دانم هست
من كه نشناخته ام…
خويش هنوز
خانه ام گاه ستاره
گهي خاك
قبله ام
شبنم و گاهي افلاك
خنده ام
غرق هزاران اندوه
گريه ام
در دل خويش است
آرام
شاديم
مات رخ توده مسخ
درد من
زخم حصار پرواز
ديده ام مينگرد… سفرة كفتار است گور
دفترم
خط خط و
برگش پائيز
كه درختان همه تيرند به صبح .
بال هاي نـور
شميم عاطفه ات
در كوچه باغهاي دفترم
غربت پائيز را به ترديد واميدارد .
وقتي تو ستاره ئي در كلبه هاي تاريكي
صداي نبض نور مي زند
لنگر در وازه هاي شب .
ترنم رنگهاي صورتم… كتبه لحظه هاست
و تو نقطه هاي عطف جمله ها .
و مرا جاري كن به وسعت طراوت آبها .
و مرا پيوند ده
به وسعت پرواز بالها
و به شهامت يورش باران بر قلب درياها .
وقتي تو نهايتي
چرا بر بالهاي نور ننشينيم.. و ژرفاي لحظه را نشكافم
من چهره هاي بكر را ترجيح مي دهم.. وقتي تو نيز نخستيني .
سخنهايم در حجاب سكوت براي تو بيگانه نيست
شرم باد مرا …. اگر دليل شنيدنت را فريادم بدانم .
شكسته هاي مه آلـود
اي آنكه چشمانت ره آورد عاطفه است و مهر .
اي آوايت ترنم سبز .
مرا پيوند ده با تفاهم فامهاي نگاهت
و مرا بخوان با زمزمه هاي نيلگون سپهر
و مرا جاري كن در چشمه هاي سكوت رازها
و بنويس در دفتر هستي جوهر ذاتم را .
اي آنكه چشمانت طراوت بودن است و راز
مرا پيوند ده با تفاهم فامهاي نگاهت .
و من بوي اقاقي را باز
در گيسوانت ميكارم
و قلبم را جاري ميكنم… بر غرور شكسته خاكها
تا شكسته هاي مه آلود قلبم
آغوش باشد
قله هاي قدمهايت را
اي قدمهايت پيك رنگها .
ميعـاد
و باران بودنت
ره آورد بهاران است بر كوير هستيم
و لحظه هايم مسير شدند
و آبشار نگاهت
ره آورد چشمه هاست بر كوهسار نگاهم
و نگاهم شاعر شدند
و شبنم هاي خاطره ات
ره آورد طراوت است بر خارهاي تنهائيم
و خلوتهايم عابد شدند
و كتابهايم را ميگشايم
و ميخوانم
(( اقراباسم ربك الذي خلق ))
سـراب بي غـروب
نه از اون بركت بارون
نه از اون چشمه آب
نه از اون بحر نه از جوي زلال كوهسار
تشنه ام تشنه از آن جرعه آبي ز سراب .
تو كوير بي حصار تو سراب بي غروب
توي آب بي نشان .
لحظة خوب رسيدن به كجا ؟
لحظةبي تو نبودن توي راه
لحظه با تو رسيدن به خدا
غرق موجم تو سراب
با توأم گرچه ترا
مي طلبم
تو كوير بي حصار
تو سراب بي غروب………
وحـي رجعت
و شنيدم
صداي قلب گياهان
آنگاه كه ره آورد پروانه ها
گرده هاي مهر بود .
و نيز صداي نبض خويش
وقتي ره آورد قلبم
وحي رجعت بود .
و ديدم
رويش پرنده ها
بر ديوار سپهر
و رويش انديشه را
بر نردبان وجود .
و آنگاه كه
پائيز را يورشي بر قلم هاست
دستها را پيوندي نياز
كه رخصتي است به نام .
(( الذي علم بالقلم ))
كه پندار را
آوازگر پيك وحي است و عروج را
(( ان الي ربك الرجعي ))
حبـاب
اي هميشه رها
مرا بنگر كه منم هميشه اسير
اي هميشه سكوت
مرا بشنو كه منم هميشه فرياد
مگر من قطرة ئي نيستم در وجود يك دريا ؟
مگر تو دريا نيستي در ذات يك قطره ؟
بيا بيا اي ستار
ببين آسمان وجودم در حبابي در بند
آيا در وراي حباب
چگونه توان با سپهر وجود
با ذات مطلقت پيوند ؟
خـانة من
نگاه كن
آن ستاره خانة منست
نگاه كن
فراتر از آسمانهاست
نگاه كن
كوهسارانش فيروزه است و عقيق
و دره هايش
يشم است و ياقوت
و زمينش بلورين از الماس و زمرد
و درياهايش مواج از مرواريد
و چشمه هايش از جرقه هاي نور
و خورشيدش در بطن
و من
در ميان موجهاي مرواريد
همي
در جستجوي قطره هاي آب ميگردم……..
و من
در هر شكاف صخره فيروزه ياقوت
پياپي در پي
چند قطعه ئي از سنگ
و در
ژرف زمردها و الماس زمينش
در پي مقدار خاك و شاخسار و برگ……
تا ميان كوهساران و كران بحر مرواريد
سازم كلبه اي… از كيميايي گنجهايش……
كلبه ئي از آب و خاك و سنگ و سقفي از
لباس برگ…
و بعد از رنج لذت زاي سحرآميز
در آن پايا زمانه
در اميد لحظه ئي از خواب سكرآميز
تا ببينم باز رويايت
كه ميائي بسوي وعده گاه
آخرين
اي هستي آخر………….
قسـم
به قسم به آنكه خواهي
به قسم به آنكه خواهم
به اصالت نگاهت
كه نگاه عاشقم را به حجاب مي كشاند
به شميم آرزوها
كه اميد ديدنت را ز سراب مي ربايد
به غم مشايعتها
كه به هر كجا تو رفتي
تو به آنجا نرسيده
آمدم به پيشبازت…….
اي تباني وجودم
تو مرا به خاك و افلاك………..
چه شگرف دادي پيوند.
كرانـه ها
و من ترنم نور را شنيدم … در ظلمت سكوتها
و من در غيبت باغها
بوئيدم شميم شكوفه هاي سيب
و من نام غزلها را نقوش عدم كردم و نقوش الست
و كرانه هاي ابديت را غريق بودن خويش
آي آوازهاي طراوت
آي مرزهاي وسعت
خويش را در چشمه هاي پرواز شستشو ميدهم
شايد طراوت كرانه ها
باران لحظه ها يم را
پيوند باشند……
زنـدگي
زندگاني شايد
آنچه باشد كه تو پنداري نيز
و منم
تافتة لذت و رنج
كه زمان را بكشم بر اين دوش .
منكه بر مقصد راهم نُبود و هيچ مكان .
منكه پيوند روانم با خاك
زندگي را نه به خاكم نه به افلاك پناه .
زندگي پيلة عمريست حدود
كه به بامش نتوانيم رسيدن با خويش
زندگي
قطره آبي ماند
كه به تبعيد كشد اقيانوس
شـلاق
روح من گشته اسير
زير اين ضربه شلاق زمان
لحظه ها تك تك يك ضربه سخت
يك درختم يك درخت
زير شلاق مسير تند باد
سد اين باد دهش
يك نهال تازه پاي
بشكنه يا پر وبال شاخه ها
بشكفه يا كه شكوفه گريز
روح من گشته اسير لحظه ها
يا اسير تن خويش
يك درختم
يك درخت
زير شلاق مسير تند باد
َبه چه ناب است شراب
ساقي محفل انديشه
عروج
شربت پاك رهائي
ايثار
اولين نوش سرشتت اي دوست
آخرين جام وجودت اي يار
به چه ناب است شراب
من اگر پنجه شب را بكشم در زنجير
تو اگر پرده شب را بدري در هر صبح
تو اگر مكتب مهرت معراج
من اگر مسلك نورم در اوج
خلق هر چشمه آزاد چه خوب است چه خوب
به چه ناب است شراب
سايه ظلمت وحشت در شهر
دايه ها سم رها در پستان
چشمه ها خون ز ره آورد رفيق
بهر آن رستن ميقات رها
بهترين سكر تو عرش است سرير
به چه ناب است شراب
من اگر پنجه شب را بكشم در زنجير
تو اگر
پرده شب را بدري در هر صبح
خـاك شوره زار
و جاري كن
بر كوير شهرم درياي قدمهايت را
و باران نگاهت را
بر صحراي چشمانم
نگاه كن سكوت سپهر را
آيا ترنم تو كليد قفلهاي بكر نيست ؟
آه………
اين آرزوي محال خاك
اما اگر
خاك ها ابر ميشدند ؟
اگر نور ميشدند ؟
اگر…………
اما نگاه كن
ابر چشمانم را باراني ست شور
آيا خاك من شوره زاري بيش نبود ؟
و كرانه هاي ابديت
كه در انتظار سفينه خسته از مسير
و من
خسته تر از انتظار كرانه ها
ديــو
خنده بر روي لبم بود غريب
من غريبانه ميان مردم
مردمي را كه حساب است فريب
مسندي را كه فسادست حساب
در قفس بود رفيق و هوس ديو فزون
اين چه درد است چه درد
اين چه ننگ است چه ننگ .
شهوت شهرت جلاد چه باك از ننگ است .
خانه ام بود خموش .
خانه ها بس تاريك .
ساقها بس خسته .
همه درها بسته .
دوستان در قفس و ديو گرفتار هوس .
چشمه ها بود سراب .
كلبه ها بود خراب .
خنده بر روي لبم بود غريب .
من غريبانه ميان مردم .
مردمي را كه حساب است فريب .
مسندي را كه فسادست حساب .
توي كوچه هاي بـاغ
مث باروني تو
مث شبنم توي صبح
مث صبحي تو بهار
تو شميمي ز گل ياس سپيد
توي كوچه هاي تنگ
تو شميم گل سرخ
توي كوچه هاي باغ
تو مهي رو صخره هاي كوهسار
توي جنگلهاي بكر
روي جاده هاي خيس
مث باروني تو
روي گلبرگاي باز
توي انديشة ابر
براي خار بيابون
برا تابستون داغ
مث باروني تو
مث شبنم توي صبح
درخـت سيب
آهاي………
سيمهاي خاردار…
ستيزتان
وارث اولين اراده حواست
كه مرا ترغيب مي كنند به چيدن سيب .
حوا حوا……………
اي بر هم زننده نخستين طرح است .
يا طراح راغير آن بود كه تو خواستي
يا همان نيز كه خويش خواست .
و من
تبعيد اين خواستن
يا تبعيد آن ارادة جبر
آهاي…………..
سيمهاي خاردار
يك درخت سيب كافي نبود ؟
تا به كـي
غم تكرار وجود لحظه ها
كوله بارتن خويش
ميون كوير داغ انتظار
ميون ايندو عدم تا بكنم طي ره مات
مث ابرم رو هوا
گهي بارونم و گه قطرة آبي توي بحر
گاهي آبم توي جوي
گهي مردابم و گه بركه آبم توي باغ
هر كجا هستم و……. اما زير خورشيدم باز
سوي آنم مث ابر
خود ابرم تو هوا
تا به كي
اين ره طي اول راه……….
به نخستينم باز
تا به كي
ثبت هزاران ديدار
غم تكرار وجود لحظه ها…………..
بـــاز
ميشوم باز خموش
ميزنم داد
درين شهر و حوش
ميروم سوي نشان تيرها………….
ميروم سوي شباي تارها
ميشوم باز فلق
ميكنم باز غروب
تا كه چون پيك شوم
صبح سپيد نورها.
گرچه خود خواب شوم
گرچه خود باز غروب
لاجرم
باز فلق
توي شباي…… سخت سخت
گرچه خود آب شوم
بهر گلاي تشنه لب
گرچه خود آب شوم
از ره گرماي سپيد نورها………
صبح سحـر
در صبح سحر به حكم صياد
در چنگ گرفته بال و پر را .
در صبح سحر به حكم زنجير
زنجير نهاده هر قدم را .
اي چهره رنگ گرفته از خون
هاتف تو شدي سكوت اين جمع
تا باز
خروش خلق آغاز
تا راه بسوي مردمان باز……
گر نثر تو نثر خويشتن بود
گرعشق تو مهر ديگران بود
اما………
تو نشاط هر چه محزون .
اي چهرة رنگ گرفته از خون .
در صبح سحر……. بحكم
جلاد ……..
مــرگ
ميان گوچه هاي نم گرفته
توده ها
چون مرده هائي بي اميد از روز رستاخيز .
برنگ چهره
فام نيستي بر هر وجود هست
كه غم
دارد گسيلي سخت
بر هر كلبه تاريك و
بر هر زاغة بي نور .
گمانم خاك سرد است بر وجود خاك .
نه پندار روان بر خاك تن مهمان .
نگاه بچه ها مبهوت
به دندان هر سر انگشت
نگاه توده بس فرياد
زمين را ميزند با مشت……..
كه آيا
هست……. چشمي سوي محرمان ؟
صداي جعبة جادو
سخن
از سلطة كاخ است و از تقسيم ثروتها .
گمانم مرگ مي پاشد
صداها
مرگ .
لبخنـــد
مرحم زخم ستيز صخره ها
ديدن لحظة لبخند فتاده بر خاك .
در پي ياري خويش
در پي ياري گلهاي فتاده بر تيغ .
شبنم پاك نهادن
چه قشنگ است قشنگ……
بر لب تشنه گلهاي سپيد .
چه شگفت است شگفت
ديدن خاك پر از خون شقايق در صبح .
چه شكوه است شكوه
رستن توي كوير .
پاي بر تيغ نهادن در شب………. .
خستگي گرچه كند بس بيداد
بر گريز پاي ها .
سلطة راه
نشايد كه ببندد جاويد
رستن ساق گريزان از بند .
بگسلد نهضت عشق
هر چه زنجير اسارت بر پاي .
مــدال ها
وقتي شب خورشيد را به عقيم مي كشد
ستارگانند كه در بطن شب نطفه هاي خورشيد مي شوند .
وقتي صليبها جايگاه نبوت اند
وقتي نفير رگبارها صبح را بيدار مي كنند
آيا………
زخمهاي سينه ات پرارج ترين مدالهاي افتخار نيستند ؟
آي مدالهاي يكرنگ
اي نشان هاي چشمه توحيد………..
فام سرودتان
سرخ .
مثـل رنگ
سفره بزم هزاران كفتار
ساقي فسق و فجور
شيشه هاي پر ز خون خلق ها……..
چلچراغ نور كاخ بي فروغ
مثل رنگ هر نمايش
مثل رنگهاي فريب روي صحنه
نغمه هاي ننگ مستي
خنده هاي مغرب………. از گشتن خورشيد
زوزهاي لذت ظلمت اين شب
…….
كه وعيد هر چه اميد
بفريفت آن ريائي…..
به رياي نفس جلاد .
بزم زنجير زمان است……… قفسهاي زمانه
كه بٌرد
پاي مبارز ز ميادين حماسه
چه كند تجربه هاي بام تاريخ
به زدودن سياهي
به طلوع هستي نور
كه شرنگ ناب گردد
شربت خون اسير بسته پاي
ساقي آنكه تباهي
سند بودن خويش است .
مرا پيوند با گلهاست
منو چشمان بيدارم
نه تنهايم
نه باكس آشناي خٌلف .
منو چشمان خواب آلود
صليب لحظه هاي سخت .
اگر خوابم به كابوسم………….. كشد بيداري هر صبح .
منو مهتاب ميدانيم
سحرها ميشود خاموش
گلاي سرخ آزادي .
نه در خوابم اميد صبح اميد است
نه در بيداريم آن نيز .
منو چشمان خواب آلود
اميد خواب بي كابوس
كه بينم شامِ تاريكي .
كه بينم صبح در پيكار .
منو چشمان بيدارم
بياد شعله هاي مهر
كه ميسوزد ميان هر حصار خصم .
دلم يا در شب خويش است و يا
خورشيد ها محصور .
منو چشمان بيدارم
منو چشمان خواب آلود
بياد آشناي خويش…………
مرا پيوند با گلهاست .
چشــمه ها
از ره چشمه نوش آب ها
بحر انديشه پر آب .
چه فزون است چه فزون
بعد اين بحر خروش .
چشمه ها هفت بر اين اقيانوس
چشمه مستي عشق
چشمه تلخ عذاب
چشمه پاك رهائي پر جوش
چشمه شور سراب
چشمه بهت سكوت
چشمه مرگ چه شيرين شيرين .
تشنه ام
تشنه ز درياي وجود .
ساقيم پير فلك .
ميزنم
لحظه به لحظه جام جام .
ميزنم جرعه ز پيمانه اين بحر خروش
جرعه عشق و سراب
جرعه از بهت و عذاب
ساغري از ره آزاديها
ساغر از بـرَ سكوت
جرعه از آب گواراي اجل
كه دهه پاسخ هر جرعه
جواب .
.
.
.
………….
………
رهـــايي
اول تو نهادي به رهي گام
تا منزل مقصود نمائي بره مرد
اي آنكه شدي پاك ز تن
بهر رفيقان ديارت .
خون تو نمودش برهي چشمه ايثار
تا بازرساني همه را سوي پناهي .
يادش نرود آنكه نهادش بره تو
صدگام دگرتابرسدبرقدم تو
اي آنكه شدي پاك ز تن
بهر رفيقان ديارت .
در ظلمت شبهاي فغان اوج درخشيد
آن تندر توتا بنمايد …………
بر خواب گرانمايه كه بيدار كسي هست .
يادش نرود آنكه براهت
در گام گذر بود و بدانست
پاهاي تو اول به سر سخره نهادش…….. قدمي باز .
اي آنكه بر آن قله آزاد……
بردي و نشاندي چو درفشي…… كه رهائي سخنش بود
رهائي .
كويـــر
به زمستانم باز
كه درين سردي اوج
تندري گشت خموش
كه در انديشه مات………. مي نگارد دژخيم
غنچه ئي پرپر باز .
ديدم آخر به كوير
آنكه روئيد چو تاك
سايه ها مرحم داغ
ريشه ها تا دل خاك
آنكه ميرفت ز خويش……………… مي نگارد آواز
گل سرخ دگري بايد كاشت .
به زمستاني سرد
ميبرد از تن خاك
آنكه در برزخ راه
مي نگارد در اوج…….. منزلي بهر هزاران مبهوت
مي شود آفت رنگ
مي زند تندر سخت
توي تاريكي راه .
به مزينانم باز
ميشود گرچه خموش………… اين فلك در غم شور……
كه كويرش ايثار
ميكند چشمه خويش
به هزاران دريا .
چشمه ئي از دل سنگ
ميكند بر تو خروش .
به زمستانم ليك
كه درين سردي ژرف
تنديري گشت خموش .
غنچه ئي پرپر باز……………. مي نگارد دژخيم…….
به مزينانم باز
به كويري كه نمودش ايثار……..
غنچه ئي بهر هزاران گلزار .
وطـــن
ميكند ناله قدمهاي خموش
چهره ها بس رنجور
همه تنها تنها
همه تنها و منم خسته و غمها بر پشت .
بوف زنجير به ديو ار ستيز ساقها…….
مردمان در غم خويش و غم آغوش نبودن غم كيش .
غم پوچي و تهي از معنا….
همه بي خانه و بي خون و خدا
همه نفرين شدة جبر خدايان فجور .
نه رهي باز درين بيشه شهر……………
نه دمي پيك به اميد سراب…………..
به همين بس كه سراب است سراب.
چشمه ئي را نگرم گاه درين…… بيشه شهر
خسته از مردم هيج.
در نگاهش به اسارت اندوه
شانه اش تكيه گه پيچك دستهاي نياز
مكتبش….. مكتب توحيد و وحيد….
خانه اش سنگر معراج رفيق…….
كه وطن هست هر آنجا كه زمين است و سپهر
كوله بارش همه اميد كه در كام كشد ظلم كوير .
وه چه سخت است چه سخت
قطره باران هراسان توي درياي خروش
پاكي قطرة باران تو پليدي هزاران مرداب .
همه تنها تنها
نقش بهت است به تكرار وجود .
مردمان در غم خويش و غم آغوش نبودن غم كيش .
وه چه ننگ است چه ننگ غم پوچي و تهي از معنا .
ظاهر مرد ميان است به تلبيس و فريب .
توده ها مسخ سرير
چشمه ئي را نگرم گاه درين بيشه شهر
تك تك نور
ستيز است با شب .
كه به آغوش كشد عرش اميد
كه به اميد كشد مردم و منسوخ كند مسخ سرير
گرچه ديوار بلند
گرچه زنجير سياه
گرچه در بيشه شهر است هزاران كفتار .
به صليب است شهادت
به صليب .
چشمه ئي را نگرم گاه درين بيشه شهر
خسته از خستگي سنگ جمود
خسته از خستگي مردم هيچ
بوف زنجير به ديوار ستيز ساقها .
باران لحظه ها
من غرور شكسته بارانم …….بر قله هاي اقيانوس
وقتي در برابر توأم .
من در اسارت بهتم در برابر ايثار عاطفه ات
كه نثرت بلوغ آزاديهاست
كه اشكهايت بلوغ عاطفه اند .
پلكهايت نبض زندگيست
و باران لحظه هايم
در كوچه باغهاي نگاهت
غريق سكر غنچه هاي مسير .
فتح قله هاي رستن
گر جرقه هاي خورشيد
به حصار تير شب بود
به حصار تير دژخيم…………..
رنگ پاك خون نشسته .
قطره هاي خون ايثار
به ثمر رساني اي دوست .
من………
درين ره ستيزت به ستيز ديو بدخواه
تو به من سپرده ئي راه .
اي رفيق هستي من
داوري به حق و باطل .
مثل نور ظلمت تار
بيشه هاي شير و كفتار
تو به من نشانه دادي .
اي پلنگ شب گذرگاه .
ملك مه كه بيشه تو ست
سفر هميشه توست
فتح قله هاي رستن .
ظلمت شب و شكستي
آسمان صبح اميد .
عاشق هميشه آزاد
مهر تو به دل نشسته
اي ستارگان بيدار
اي جرقه هاي خورشيد .
افلاكيـم
خانة من تارم افلاك بود
آه اكنون…………
خانة من خاك شد .
منكه تبارم
به سرير سپهر
همدم من طينت فخار شد
سكر شرابي به رگ تاك شد .
آه اكنون……………
خاكي و افلاكيم
منكه تبارم به سرير سپهر .
حرمت مختاريم
گر چه به ذاتم زدند
باز ندانم چرا
حكم هبوطم زدند
واي كنون……………
حرمت بسيار هست .
من كه حكيمم به عزم
آه چرا……….. خواهش من شد حريم .
منكه كنون خاكي و افلاكيم
باز فلك خانه خاكم شود ؟
واي كنون…………
خانه من خاك شد
سكر شرابي به رگ تاك شد
همدم من طينت فخار شد .
آه كنون………….
خاطر من
تارم افلاك شد .
من كه
درين خاكم و…………..
افلاكيم .
صدفهاي جواب
چه كنم تبه بديده تابي
كه دمي اميد ما بود و نشد به قدر مطلق
چو كنون سخت هراسان .
و كنون در كفن ياس
سكوتش بزند طعنه به خاموشي ماتم كه چه منحوس به اقبال تو چغديست چو ضحاك .
چه كنم ز پاي خفته…………
كه كشان كشان به كوئي…. تن و جان ز بهر سوئي
نم شبنمي به جوئي .
ز هراس شور رفتن
بشكست آن سبوئي
ترك سبو دلم چاك………… نه ز بهر مي َبر تاك .
چه كنم كه شرم دارم …… كه هماي بخت پرپر
به خرابه هاي اين خاك………… نه به آسمان افلاك .
بشنيده ام صدائي كه زند داد…… مرا….
باز بيائي ره افلاك…………
منم سلسله نيكي در اوج
توئي گرچه گرفتار در آن سلطه بيداد .
منم رنج ترا بار كشم بي كم و
كي…………
بي تو توانم به فراسوي سپهرم بدهم موج گران را ز غم هجر تو
آسوده و آرام .
تو اي خسته تر از خستگي پاي سئوالت
من اگر بسته صدفهاي جوابم بگشايم
صدف قفل
به رأي كه قَـَدرگشت به قدري ..كه دًري بكشدسوي قفسها .
منم آن آخر آخر
كه عيانم بكند…… محو ستم هاي سترگي
كه ترا برده به اجبار هبوطي بدل خاك .
منم آن منجي پايان كه كنون گم شدم از
ديده ابليس و خدايش
كه دهدشير و شكرگاه به شلاق
كه شيريني آن گرچه ز ما بود به آفاق .
تو خود گرچه بخواني و نخواني شكني باب
به اميد الستي كه غريق است تب عشق گل از شبنم تب ريز .
تو خود پاك شوي ز هر چه نا پاك .
و آخر شوي آن تاك .
يقين دار توئي ساقي افلاك .
منم آنكه… اهورا .
خنــده ها
گر حصار پرده شب
سقف خانه هايمان بود
توبه خون سرخ رگهات
نقش خورشيد و كشيدي .
تو كه
پيك هر سپيدي .
شادي دلم تباهه .
رنگ خنده هام سياهه .
كه سئوال هر معما………..
در سكوت روي لب بود .
تو خروش پاك آواز
به نهاد ره نهادي
تو روان هر جهادي .
سقف خانه ها سياهه
رنگ ختده ها سياهه
شاديا همش سرابه
ره تو
ره رهائي.
پاي خسته ام تو راهه
كه توئي هميشه با من.
رنگ خورشيد و نويدي
نقش خورشيد و كشيدي
توبه خون سرخ رگهات …………
ميون پنجره هاي نيمه باز
نيمه شبهاي خموش
در سكوت جاده هاي خيس شهر
در سكوت كوچه ها
زير نم نم هاي بارون بهار………
توي موج هر نسيم
بوي عطر گل ياس…………
نغمه تك تك پاهام توي راه……
در خيالم يه نگاه
در وجودم شده يك چشمه ُسكر
آسمون پر از ستاره ………با هلال مه نو………
زير پام
عكس شفقهاي چراغ…………
ميون پنجره هاي نيمه باز
روي شانه هاي ديواره…
سرشاخه ياس
نور كم رنگ بنفش يك چراغ
پشت يك پرده تور…………
توي خونه همه خواب
تو نگاهم فلق نور بنفش
همه خوابند همه خواب………………
توي انديشه سراب يك نگاه
من گذر مي كنم از پنجره ها
در وجودم شده يك چشمه سٌكر
در خيالم همه اوست …………
پيش پايم همه هيچ.
نيمه شبهاي خموش
در سكوت جاده هاي خيس شهر …………..
در سكوت كوچه ها …………………
نه هراس تن بريدن
در هواي جبر دژخيم
به هراس………….
قلب كودك……
كه پدر به صبح خونش
به زمين پاك ريزد .
در هواي جبر جلاد
به هراس قلب مادر…………..
كه به صبح خون فرزند
به حصار تير پاشد .
به هراس قلب ياور…………….
كه به صبح خون عاشق…
بشود شراب دژخيم .
در سكوت آخرين شب
در اميد اولين روز
نه هراس خويشتن بود
نه هراس كين دشمن ……
لحظه هاي نثر تن بود .
لحظه هاي نثر جان بود .
كه ؟
به خون نويسد آزاد
كه منم هميشه جاويد
نه اسارتي نه تسليم
كه نبوده لحظه ئي بيم
ز هزار تير دژخيم.
كه منم هميشه آزاد…………………
كه رقيق باشه بيدار ….
بشكنه حصار ديوار .
بدل دلاوران راه
نه هراس صبح ظلمت
نه هراس تن بريدن ……
كه قيام جان گرفته .
بدل دلاوران راه
غم آن شريك پرواز .
در سكوت دخمة بند
در فشار ظلمت ُحكم
در هواي ماتم عصر
در صبوري پاي زنجير .
عهد منفـور
اي مسند تباهي
باشد بگيرد آخر كام تو
رنگ پائيز
خرچنگ عمرت آويز
باشد بدار داور…………
اي جبر عصر حاضر
فردا سپاه خورشيد قلب گذشته از بيم
بر تاريكي بتابد.
اي بدكنش نماند
تخت تو تخت جمشيد.
گر خون بارد ز دستت
اين ننگ كار پستت
دارد شهود ناظر . اي جبر عصر حاضر…………
اي كردي رنگين از خون
جام شراب شبهات
اي آنكه از تو محزون
هر قلب آشيانه……
با جبر اين زمانه
بستي تو عهد منفور
اي مسند تباهي
باشد بگيرد آخر
كام تو رنگ پائيز
خرچنگ عمرت آويز
باشد بدار داور……………
ياسان
